|
من دلم مي خواهد
پروردگارم، مهربان من...
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی... در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت... همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگ ات تنهایم... "تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی" "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم" دردم ، درد "بی کسی" بود... دکتر علی شریعتی
كاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند
زندگی یک بازی درد آوراست
وقتی در کوچه پس کوچه های دشت خیال
سوار بر بال اندیشه تا افق های دور دست با پای پیاده و با دستانی پر از یاسهای سپید و رزهای ارغوانی و ریاحین سبز نظارگر مقدمت هستم چه دیدنیست لحظه ها ؟و چه تلخ است انتظار و چه دروغ است دوست داشتن رفتن و نیندیشیدن وچه خوب است گذشت زمان و ماندگاری خاطره ها ....... چند روزی که نمیبینمت انگار زمان دلگیر است یا گناه از من یا از ستم تقدیر است رفتی و فکر نکردی کسی اینجا تنهاست بعد از آن روز دلم با همه کس در گیر است.
نه اهل رفتن است این دل
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید هرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفس برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک فکر ویران شدن خانه ی صیاد کنید بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید گر شد از جور شما خانه ی موری ویران خانه خویش محال است که آباد کنید کنج ویرانه ی زندان شد اگر سهم بهار شکر آزادی و آن گنج خداداد کنید ملک الشعرا بهار
نمیدانم چه بنویسم و از کجا شروع کنم و با که بگویم شرح درد را ..... زمانه چه عجبیب با ما نا کوک شده هر روز به امید فردایی بهتر روزها را سپری می کنیم چه غمگینانه گذشتند روز ها ی بی عبور روزهایی که می توانست شادی آور لحظه های خوش باشد ولی افسوس و صد حیف که دست بی رحم زمانه با چنگالهای پلید خود آنها را در هم فشرد و برای همیشه مهر سکوت و حسرت راجایگزین کرد و هیچ وقت مرحمی بر دل زخم دیده و پریشانم نبود. چه سخت است ناگفته ها را نگفتن و سخت تر از آن نگفتن ها رانشنیدن و قضاوت گفتن را کردن .! چه می توان کرد جز نشستن و نظارگر مر گ تدریجی شادیها در چنگالهای بی روح زمانه بودن و دم بر نیاوردن "به نظر شما سهم قصه هایی که هرگز طعم شیرین عشق را نچشیده اند چیست؟
و اکنون بهار است .... و بهار یعنی زیستن و زاده شدن و زنده ماندن... و من نیز درختی می کارم در کوچه باغ خاطراتم تا بدانم یک روز من نیز احساسی برای رویش داشتم ... شاید فردایی برای این حس مقدس نباشد ... و شاید امروز را شاهدی بر دوست داشتن ها نمایم ...
|
درب تقدیر من این پاییز سرد آفتاب عمر من در زیر ابر من همان گنجشک محنت دیده ام کز تمام آشنایان بیوفائی دیده ام سقف من, این آسمان آبی است فرش من هم این زمین خاکی است بالش نرمم بجز سنگی نبود زندگی با ما سر یاری نبود بخت بد هر جا که رفتم جای گل خار تیزی دست من را زد خراش ای خدا نازک دل من را چرا با نگاه مست او دادی تراش تشنه بود, سیبی به روی شاخه دید او کمان برداشت و من را ندید خواست سیب و از درختم برکند سنگ را زد بال من در هم کشید خون گرمی لرزش تن را ربود سردی و آن رخوت من را زدود لحظه ای آن روز سرد از یاد رفت درد بال زخم, من را داد تفت زخم بود, اما یه زخم دیدنی درد بود, اما به تن پوشیدنی حال از آن اسطوره تیر و کمان از همان درد به تن پر کرده جان تکه زخمی یادگاری مانده است او برایم شعر تلخی خوانده است.